سرنوشت را باید از سر، نوشت
واقعیت همینی که هست باید پذیرفت
حتی اگر تلخ باشد
اما نباید فراموش کرد
داروخانهچی سکوت را تحمل نمی کرد و چیزی نگذشته زبان به دلسوزی برای « زن جوان سیاه بخت » باز کرد؛ کشیش در جوابش گفت دیگر کاری جز این نمانده که برایش دعا کنند.
اومه گفت: دو حالت بیشتر ندارد. یا به تعبیر اهل کلیسا آمرزیده از این دنیا رفته، که در این صورت هیچ احتیاجی به دعاهای ما ندارند، یا هم این که توبه نکرده فوت شده است، که در این مورد
بورنیزین حرفش را قطع کرد و با لحن خشنی گفت که در هر حال باید دعا کرد
داروخانهچی گفت: آخر، در حالی که خدا از همه نیازهای ما مطلع است، دعا کردن به چه درد می خورد؟
کشیش گفت: یعنی چه؟ دعا دعا! مگر شما مسیحی نیستید؟
اومه گفت: می بخشید! من شیفته مسیحیتام. اول بردهها را آزاد کرد، اخلاقی را در نیا رواجی داد که ...
- این چیزها مطرح نیست! در همه متون .....
- ها! حالا که بحث متون پیش آمد، کتابهای تاریخ را باز کنید؛ می دانیم که یسوعیها در همه متون مسیحی دست برده اند.
شارل وارد شد، به طرف تخت رفت و پرده اش را آهسته کنار زد
رمان مادام بوآری / گوستاوفلوبر / ترجمه مرحوم مهدی سحابی / نشر مرکز ( تهران) / چاپ سوم / صفحه 461

شنیدم چو قوی زیبا بمیرد
فریبنده زادو فریبا بمیرد
شب مرگ تنها نشیند که موجی
رود گوشه ای دور و تنها بمیرد
در آن گوشه چندان غزل می سراید
که خود در میان غزلها بمیرد
گروهی بر آنند کاین مرغ زیبا
کجا عاشقی کرد آنجا بمیرد
شب مرگ از بیم انجا شتابد
که از مرگ غافل شود تا بمیرد
من این نکته گیرم که باور نکردم
ندیدم که قویی به صحرا بمیرد
چو روزی از آغوش دریا بر اید
شبی هم در آغوش دریا بمیرد
تو در یای من بودی آغوش وا کن
که می خواهد این قوی تنها بمیرد
سی دی سالمرگ بزرگ سیاستمدار اخلاقی ایران تسلیت باد
چه زود پانزده سال گذشت
نسل من تورا ندید و نسل گذشته و چه جفایی به تو کرد
و صد حیف
----------------------------------------
شعر از دکتر حمید شیرازی
بدلیل مشکلات کاری و امتحانات پایان ترم نتوسنتم یه مطلب تحلیلی درباره مرحوم بازرگان بنویسم. و ولی دلم هم نیامد از این روز هم بگذرم.برای همین به این شعر اکتفا کردم
+ وجوه جامعهشناختی اندیشه بازرگان از نگاه دکتر جلایی پور
+ کلیپی به یاد بازرگان (+)
قبلا نوشتم:

نویسنده مهمان : دکتر حسن محدثی
سی ویک هفته است که در زیر سقف آسمان مینویسم؛ از هفتهی چهارم اردیبهشت 1388 تا هفتهی سوم دیماه 1388 – و اینک 21 دیماه 1388 که زیر سقف آسمان مسدود شده است. حتا نتوانسته ام این آخرین نوشته را در آن منتشر کنم چون پیام میدهد که بلاگفا پشتیبانی نمیکند. پس خداحافظ بلاگفای لاکپشتوار! همین قدر که تحمل ام کردی و راه دادی سپاس!
با نوشتههایم برخی را شاد کرده ام و احتمالا برخی را رنجانده ام. امیدوارم شمار آنان که از نوشتههایم مسرور شده اند بر آنان که ناراحت یا رنجیده شده اند، بسی فزونتر باشد. آنان را که رنجانده ام حتا اگر خصم من باشند، عذر میخواهم؛ بهویژه از آقای امید حسینی نویسندهی وبلاگ آهستان که در مطلبی تحت عنوان "دین سبز هم به بازار آمد!" در حق من بیانصافی کرد و وقتی که از وی خواستم تجدید نظر کند نپذیرفت. با این حال، از وی عذرخواهی میکنم چون اکنون میاندیشم میتوانستم اندکی ملایمتر پاسخ دهم و از درشتگویی و پرخاشگری احتراز کنم. هنوز نوشتههایش را نمیپسندم چون در آنها حقیقتخواهی و انصاف را نمییابم. اما من نمیبایست چنان بر او میتاختم. آری! میتوانستم شایستهتر رفتار کنم. پس اگر از من رنجیده است امیدوارم مرا ببخشاید! او مرا "دکتر سبز" نامید و چنین مفتخرم کرد؛ و من به خاطر این، سپاسگزارم. سبز یعنی زایندهگی و زیبایی و ظرافت و زلالی و مهربانی. پس اگر به قدر کافی سبز نبوده ام شرمنده و متاسف ام.
مخاطب گرامی دیگری هم بود که فرشته یا سارا نام داشت و به من اعتراض داشت که چرا این همه جنبش سبز را مصادرهی دینی میکنی و من شاید آنگونه که شایسته و بایسته بود، پاسخ نگفته باشم که در برابر ایشان نیز همچون پاسخهایی که به بسیار کسان دیگر داده ام که اکنون نامشان در خاطرم نیست، عذرخواهام؛ چون حالا فکر میکنم که در برخی از پاسخهایم به کوتهنوشتها و اظهار نظرها شاید شتابزده عمل کرده ام و شاید در پارهای موارد همدلی لازم را نداشته ام. پس، از همهی آنانی که در وبلاگ من اظهار نظر کرده اند، تشکر میکنم و اگر قصور یا تقصیری در پاسخهایم وجود داشته است، پوزش میخواهم. برخی از کوتهنوشتها را بهخاطر سخنان و کلام رکیکشان یا بهخاطر تمجید بیجا از من و یا بهخاطر توهین به برخی شخصیتهای حقیقی یا حقوقی حذف یا پالایش کرده ام، که از همهی این پیامگذاران نیز عذر میخواهم. گهگاه در باب برخی قضاوت کرده ام که امیدوارم همراه با بیانصافی نبوده باشد. باری، راه درازی در پیش دارم که نپیموده ام؛ چه از نظر اخلاقی و چه از نظر فکری. بر خویش میلرزم که هان کجایی و چه خواهی کرد با این پاهای سست و ارادهی ضعیف و عمر از نیمه گذشته؟!
وبلاگنویسی تجربهی منحصر بهفردی بود. این همه تلاش برای بهموقع بهروز کردن وبلاگ، همراه با رعایت حد معیارین و بهینهی محتوا –که نمیدانم چهقدر در این کار موفق بوده ام- به یافتن این همه دوست دیده و نادیده و این همه همسخنی و همدلی در روزهای سخت یک بزنگاه تاریخی، بهراستی میارزید. آنچه خریده ام بسی نفیستر و گرانتر از بهایی است که پرداخته ام. در زیر سقف آسمان چه نفسها که همپای شما تازه نکرده ام و چه دستها که نفشرده ام. خدایا سپاسگزارم!
با مسدودسازی (فیلتر کردن) وبلاگ زیر سقف آسمان میخواهند یک صدا را خاموش سازند. آیا کسی هست صدای مرا پژواک دهد؟ بهراستی، صدای من این همه آزارنده بود؟! بهراستی، صدای معلم یک لاقبایی که میخواست بدون توهین و ناسزا و خشم و خشونت، به نقد و تحلیل جامعه و بهویژه دین بپردازد و بذر افکار خویش را بپراکند، و آنها را فقط در اوراق دفاتر و مجلات و کتابهایش محبوس نسازد، غیرقابل تحمل بود؟! میخواستم آسمانی آبی داشته باشم با هوایی تازه که در آن از هر سقف کوتاه و پست، رهیده و از همهی بوهای عفن و ناگوارشان بریده باشم. آیا این آرزوی بزرگی بود؟! من باز هم به شما فکر خواهم کرد و نگران آسمانتان خواهم بود و نگران اقامتتان خواهم بود و نگران آسمانام خواهم بود و نگران اقامتام خواهم بود.
اینک میبایست تأملی بکنم و بیندیشم در این کار و بار و هر تصمیم که بگیرم با شما در میان خواهم نهاد. به آقای علی زمانیان عزیز صاحب وبلاگ خرد منتقد، دستکم یک پاسخ مدیون ام. پس این دِین ام را به ایشان از طریق ارسال پاسخ نقدشان ادا خواهم کرد و آنگاه اگر ایشان مایل باشند میتوانند در وبلاگ خود آن را منتشر نمایند.
نخستین مطلبی که در زیر سقف آسمان نوشتم، عنواناش "پرتابشدهگی" بود و از پرتاب شدن در دنیایی جدید و دیگرگونه و ناآشنا سخن میگفت و جهدی که میبایست کرد برای آشنایی محتمل؛ که ای بسا جهدی باشد بیسرانجام. نخستین کسی که برای من کوتهنوشت گذاشت، نویسندهی وبلاگی بود به نام آتاشاپ که مرا دعوت به دیدار از آن کرد و این نخستین دعوت بود و آغاز دوستی کردن در این جهان بیکران مجازی. پزشکی به نام محمد نخستین پیام را داده بود: "زندگي چرخه چرخي است كه پرگار زمان دور من گشته و در دايرهای دربندم. خوشحال ميشم به من هم سر بزني". وقتی دعوتاش را اجابت کردم و نوشته اش را خواندم سخت یکه خوردم: عنوان اش بود "کلک رشتی!" نوشته اش باعث شرمساری ام شد. از شرم حتا نتوانستم به او بگویم که من هم رشتی ام اما میخواهم کلکی در کارم نباشد!
دوشنبه | 18 می 2009
چند شب پیش در میان مریضها منشی ام وارد شد و گفت یک آقایی که ماهی بزرگی در دست دارد آمده است و میخواهد شما را ملاقات کند…
مرد میانسالی با لهجه شدید رشتی وارد شد و در حالی که یک ماهی حدودا ده کیلویی در یک کیسه نایلون بزرگ در دست داشت، شروع کرد به تشکر کردن که من عموی فلان کس هستم و شما جان او را نجات دادی و خلاصه این ماهی تحفه ناقابلی است و…
هر چه فکر کردم “فلان کس” را به یاد نیاوردم ولی ماهی را گرفتم و از او تشکر کردم.
شب ماهی را به خانه بردم و زنم شروع به غرغر کرد که من ماهی پاک نمی کنم! خودم تا نصف شب نشستم و ماهی را تمیز کردم و قطعه قطعه نموده و در فریزر گذاشتم.
فردا عصر وارد مطب که شدم دیدم همان مرد رشتی ایستاده است و بسیار مضطرب است.
تا مرا دید به طرفم دوید و گفت آقای دکتر دستم به دامنت… ماهی را پس بده… من باید این ماهی را به فلان دکتر بدهم اشتباهی به شما دادم…. چرا شما به من نگفتی که آن دکتر نیستی و برادرزاده مرا نمی شناسی؟
من که در سالن و جلوی سایر بیماران یکه خورده بودم با دستپاچگی گفتم که ماهی ات الآن در فریزر خانه ماست.
او هم با ناراحتی گفت: پس پولش را بدهید تا برای دکترش یک ماهی دیگر بخرم.
و من با شرمساری هفتاد هزار تومان به او پرداختم.
چند روز بعد متوجه شدم که ماجرای مشابهی برای تعدادی از همکارانم رخ داده است و ظاهرا آن مرد رشتی یک وانت ماهی به اصفهان آورده و به پزشکان اصفهانی انداخته است!"
باری، اگر سخترو نبودم –بهتعبیر زیبا و ژرف مولوی- با این طلیعه میبایست از همان آغاز عطایش را به لقایش ببخشم. با خودم گفتم: من ماهی نمیفروشم. من آواز قورباغههای روستایم را آنگاه که در غروب بهاری میخوانند میفروشم. دلام برای صدای نازنینشان تنگ شده است. آیا کالای مرا خواهی خرید؟!
حالا که از آن پرتابشدهگی آغازین به مقام فیلترشدهگی رسیده ام، دوباره به وبلاگ این نخستین پیامگذار مراجعه کرده ام و دریافتم که هنوز همان است که بود؛ در حالی که من چه بسیار نوبتِ سخن تازه کرده ام و چه بسیار بذر پاشیده ام. اما میدانم که بذرهای من هنوز بهقدر کافی مرغوب نیستند.
خدایا! کشاورزی مسکین ام. بذری ناچیز دارم اما مزرعهای نه. بذرم را برکت ده و در همهی دشتها و صحراها بپراکن!
باری، زیستن در این دیار، زیستن همراه با آرزوهای کوچک است و:
یک روز غروب، خسته از این همه کار
برخواهم گشت و با شما خداحافظی خواهم کرد
و در کنار کتابهایم در هوای آرزوی کوچکی
برای همیشه خواهم خفت.
بیانیه موسوی درباره وقایع روز عاشورا و پس از آن نشان از یک نوع نگاه واقع بینی به همراه پافشاری بر آرمانهای پیشین جنبش سبز هست. موسوی در بیانیه شماره شانزده پیرامون همین بحث آرمانگرایی و واقعیتگرایی مبحثی رو مطرح کرد که گفته است:
"نشانههای بزرگی یک ملت شبیه به صفاتی است که از یک انسان رشید انتظار میرود. کسی که آرمان ندارد هیچ نمی ارزد، اما کیست که بتواند در عین آرمانگرایی ارتباط خود را با واقعیتها از دست ندهد؟ یک انسان رشید؛ و یک ملت بزرگ. اگر مردم علیرغم تمامی صحنههای تلخی که در این چند ماهه دیدهاند همچنان اجرای بدون تنازل قانون اساسی را شعار محوری خود میدانند به آن خاطر نیست که اگر چیز دیگری بخواهند به آنها داده نمیشود. تنها و تنها حکمت و واقعبینی مردم بود که اجازه نداد رفتار زشت حاکمان به واکنشهای عصبی و لجامگسیخته بیانجامد.(+)"
باید گفت نکته کلیدی بحث پیشنهادی و راه حل موسوی برای مبحث حل مشکلات سیاسی و اجتماعی که دراین بیانه اخر مطرح شده، همیننگاه است . موسوی به طور مصداقی دو مفهوم آرمان گرایی و واقعیت گرایی را مطرح می کند.

وی حتی پارا فراتر گذاشته و برای حل این مشکلات حاضرست در بازی نباشد اما مشکلات حل بشود.
"و کلام آخر آنکه همه این پیشنهادات بدون نیاز به توافق نامه و مذاکره و داد و ستدهای سیاسی و از موضع حکمت و تدبیر و خیرخواهی می تواند اجرایی شود.(+)"
موسوی در این بیانیه نشان داد هنوز و هنوز آرمانگرا و انقلابی هست . در زمانی که اکثر رفقا و مشاورین و نزدیکانش در زندان هستن اما با توجه به مسائل روز و واقعیتهای موجود بر آرمان خود ایستاده است.
چندی است با خودم می اندیشم که چه بر سر ما آمده است، چرا اینقدر عصبی و کینه جو شدهایم، چه شده ملتی که خواهان عدم خشونت بود. اکثریتی که از خشونت بیزار بود، اکثریتی که شعارش درود بر مخالف من بود؛ این روزها چه بلایی سرش آمده که بدین صورت زود رنج شده است.
هر چه فکر می کنم میبینم این کسانیکه در جامعه بصورت وقیحانه، همه را منافق و معاند، فتنهجو و گوسفند و بزغاله و خس و خاشاک می خواند، عصبانی و خشن نموده است. و جامعه سیاسی و اجتماعی ایران را دچار تصلب سیاسی نموده است.و خیلی راحت آرمانهای یک انقلاب و دستاوردهای صد ساله آزادی خواهی و عدالت جوییمان را بخاطر منافع یکسری رادیکالهای قدرتمند بر باد میدهند
وقتی این دو عکس رو در وقایع اخیر روز عاشورا دیدم احساس کردم که هنوز عقلانیت در جامعه ما وجود دارد..نباید زیاد ناامید باشم.


ترنم این آوا که « اگر جان را خدا دادهست، چرا باید تو آن را بستانی» این روزها نوای آشنایی است یا این پرسش که « ای آزادی آیا با زرنجیر میایی؟» اما با گوش سپردت به این ترانهها الزامی هم دارد و آن درک مفهوم عالی شعر مشیری و شور شجریان است. صلح و آزادی دو شعار اصلی اصلاحطلبی است. نمی توان سبز بود و شعار سرخ داد که زبان سرخ سر سبز میدهد بر باد. گاندی و ماندلا را به یاد آورید انان حتی در برابر فجایع بشری شعار « فراموش نکن اما ببخش» را سر می دادند. قرار نیست که برای فرار از اتهام ناروای جنگ نرم به جنگ سخت پرداخت. خشونت فقط از لوله تفنگ خارج نمی شود. از دهان انسان هم خارج میشود. پس اگر قرار است تفنگ را بر زمین گذاشت باید از آتش بارهای زبان نافهم دیگر هم پرهیز کرد. حداقل این اخلاقی است که زیبنده جنبش سبز است. جنبشی که فریاد اصلی آن سکوت بود. این سکوت اما نه پژواک انفعال که همان صدای اعتراض است. ما با صدای نتراشیده و نخراشیده انتقاد نمیکنیم با صدایی به استحکام و زیبایی استاد محمد رضا شجریان اعتراض میکنیم
(محمد قوچانی / هفته نامه ایراندخت /شنبه 5 دی 88/ شماره 42 / صفحه 9)
کاش این عکسها هم در رسانه های محافظه کار و ارزشی بازتاب داده می شد.....کاش

خوش بود گر محک تجربه آید به میان
تا سیه روی شود هرکه در اوغش باشد
حدود بیش از یک دهه از نامگذاری روز پژوهش میگذرد، و هر سال در چنین روزهایی رسانه های معتبر وابسته و مستقل شروع میکنند به مصاحبه با ورزا و کارشناسان در حوزه پژوهش و یا برگزاری سمینهار(ببخشید سمینار
) و جشنوارههایی مبنی بر نمایاندن آثار پژوهشی که تمام نهادهای چه خصوصی و دولتی برای معرفی آثار پژوهشی خویش سبقت میگیرند. وقتی گزارشگر هم از آنها پیرامون مسئله پژوهش می پرسد:« چه کردید؟؟»، آنها هم در جواب میگویند:« ما فلان تعداد رساله دانشگاهی دو پژوهشی را حمایت کردیم،... اینقدر تومان برای پژوهش هزینه شده است و دولت محترم هم در بودجه سال آینده، انشالله فلان تومان پیش بینی کرده است».
حال اگر به عرصه واقعیت جامعه نگاهی بیندازیم باید پرسید این پژوهشهای میلیونی و میلیاردی به چه دردی این جامعه می خورد، چه مشکلی از جامعه مارا حل کرده است؟ چه تعدای از این پژوهشها تبدیل به سیاست علمی و نظری شده است؟ چه تعداد از این رهیافتهای علمی تبدیل به راهکار و حل مشکلات اجتماعی شده است؟
پژوهشی که نتواند برای جامعه راهکار ارائه دهد مـُــــــــفـــــــت نمی ارزد، ظاهرن پژوهش در این جامعه نبدیل به یک امر ویترینی و نمایشی شده است. مشکل استفاده نشدن پژوهش را نباید به صورت مطلق به گردن صاحبان قدرت و مکنت و دولت انداخت، بلکه همانقدر این صاحبان متهم هستند، پژوهشگران ما هم متهم هستند. پژوهشگری یک امر مهمی است. دارای روش و بینش و عملکرد خویش می باشد. براساس رشته و تخصص هر مسئله راه و روش خاص خودش را میطلبد. متاسفانه وقتی پژوهشگری تبدیل به یک شغلی همچون کارمندی باشد. معلوم است از دل آن چه چیزی خارج میشود.پژوهشگری که برای رفع مشکلات مادی و زندگی خویش و بدون هیچ دغدغه اجتماعی و ارزشی دست به یک تحقق اجتماعی و فرهنگی می زند، حاصلش می شود یک تحقیق آبکی. تحقیقی که باید نتیجهاش را حضرت قدرت خوشحال کند؛ نتیجهاش می شود همین اوضاع احوال ما که بدرد ویترین روز پژوهش می خورد و آخرش هم می شود یک رساله در کتابخانه همان نهاد . ولی این تحقیق هیچ مشکلی را حل نکرده، و فقط بیلان پایان سال فلان نهاد را پر کرده، که چون سال دیگر آن نهاد بودجه پژوهشش را از دست ندهد.

سیرایت میلز جامعه شناس فقید آمریکایی معتقد است:« جامعه شناس اگر در خدمت سازمانهای اقتصادی در آید و تحقیقات اجتماعی خود را در چهارچوب درخواست آن سازمان ها در آورد، در حقیقت از وظیفه و رسالت حقیقی خویش دست کشیده است.جامعه شناس مهره میشود مهره آن سازمان و اجرا کننده منویات سازمان اقتصادی می باشد، محقق اجتماعی باید تحت پوشش موسسات علمی ، نه اقتصادی فعالیت کند، تا راحت حرف خود را بدون دغدغه محافظه کارانه ، و بنابر وظیفهای که بر عهده داره مطرح کند». (نقل به مضمون)
مهمترین آفت تاریخی دانش و پژوهش در ایران این می باشد، که باید گوش قدرتمندان به دهان صاحبان علم و اندیشه باشد. اما مناسفانه این برعکس این می باشد. یعنی اینکه گوش اندیشمندان به دهان قدرتمندان می باشد.
...... حاشیه در متن..............................................................................
+ مباحث مطرح شده بالا دغدغه یک دانشجوی حوزه اجتماعی و فرهنگی میباشد. و درد و دلهای کسی که تا حدودی در بعضی از کارهای پژوهشی دستی بر آتش دارد. اما مصادیق فوق مطلق نمی باشدو شامل همه اساتید و پژوهشگران و نهادهای پژوهشی نمی شود. اما این آفت در پژوهش وجود دارد.
+ مبحث سی رایت میلز از کتاب درآمدی بر نظریات و مکاتب جامعه شناسی دکتر حسین تنهایی اقتباس شده است
راستی یادم رفت بگم 25 آذرماه روز پژوهش گرامی باد
آئینه ی یک سرودند
نشنیدی این راز را از لب مرغ مرده
که در قفس جان سپرده
بودن یعنی همیشه سرودن
بودن
سرودن ‚
سرودن زنگ سکون را زدودن
تو نغمه ی خویش را در بیابان رها کن
شاعر : استاد شفیعی کدکنی

وقتی بحث شکاف نسلی و مسائل هویتی پیش می آمد، اساتید و کارشناسان اهل نظر از واقعهایی خبر میدادند و آن هم شکاف نسلی میان نسل اول انقلاب و نسل سوم . استدلال می کردند که نسل اول انقلاب مفاهیم و ارزشهای خویش را به نسل های بعد از خود منتقل نکرده است. زیرا نسل جدید نسبت به خیلی از آرمانها و ارزش های موجود بی اعتنا شده است. این داستان گذشت ...گذشت. تا اینکه از زبان خیلی از همین نسل سومیها که برای انتخابات آماده رای دادن بودن، شعار " رئیس جمهور ما...نخست وزیر امام " شنیده میشد. و حتی پوسترهایی از عکسهای میرحسین موسوی بههمراه امام خمینی مشاهده میشد.و زمانیکه میرحسین موسوی از روز اول که اعلام نامزدی کرد تا به امروز سخنان ساختار شکنانه و تغییر نظام سر نداد. همیشه خویش را در راستای امام و انقلاب و قانون میدانست.
میرحسین موسوی سعی کرد مفاهیم انقلاب را با کردار و وقایع امروز بازتولید کند. ولی همان نسلی که خیلیها از آن واهمه داشتند به طرفداری از میرحسین پرداختند. زیرا میرحسین تعریفی جدید از انقلاب ارائه داد. میرحسین خودش بود هیچ تغییری نکرده بود بلکه همان مفاهیم دهه شصت را با زبان امروز گفت، دغدغه اش کرامت و اخلاق و صداقت و قانون گرایی و عدالت اجتماعی و اقتصادی بود. امام را هنوز دوست داشت و خودش ر ا مرید امام می دانست.نسل سوم می توانست به دفاع از میرحسین دست نزند. زیرا نامزدهای دیگه بودن که یکی تمام دستاوردهای گذشته رو زیر سوال می برد و دیگری برای تغییر و حقوق بشر امده بود. نسل سوم حق انتخاب داشت.اما نسل سوم انقلاب، بواسطه میرحسین با امام آشنا شدن و حتی خیلی ها با امام آشتی کردن . حالا چطور میشود کسانی شعار " رئیس جمهور ما ...نخست وزیر امام " سر میدهد، عکس امام را پاره کند!!!
من قبول میکنم همیشه در هرجریانی لمپن وجود دارد. افرادی سودجو که همیشه منتظر موقعیت هستند تا از آن عقده گشایی کنند. برای من سخته که بپذیرم که فردی همیشه حتی در بیانیههای بعد از انتخابات از خمینی دفاع کرده ضد آرمان خمینی باشد.
وقتی تصویر پاره شدن عکس خمینی کبیر را دیدم فوق العاده ناراحت شدم
حس کردم که این سید چقدر مظلوم است
باید پاره شدن عکس امام خمینی و، هم نشان دادن این صحنه را از رسانه ملی محکوم کرد
...... حاشیه در متن..............................................................................
مهندس میرحسین موسوی: اهانت به عکس امام یک حرکت ضدانقلابی است (+)
سید محمد خاتمی:امکان ندارد مردم ما و دانشجوی ما به امام خمینی(ره) اهانت بکند(+)
علی لاریجانی: صحنه موهن پخش شده در تلویزیون مربوط به دانشجویان نیست (+)
توصیفی خواندنی از برخورد با یه زباله جمع کن شهری، با عینک سیدعلی صالحی که در روزنامه اعتماد منتشر شده است:
نه هميشه، گاهي او را مي بينم؛ بيشتر از سمت جنوب مي آيد؛ خميده، لنگان، آرام و سر در گريبان، انگار همه عمر با خودش حرف زده است. بار اول فکر کردم دارد در گوشي تلفن همراهش با کسي حرف مي زند. کسي در کار نبود؛ با خودش بود؛ دعا يا نفرين؟ نمي شد شنيد. مي دانستم زباله داني بزرگ سر کوچه مقصد اوست. با نايلوني در دست دورتر، کنجي پشت شمشادها ايستادم، ديدم دارد دور زباله داني پي چيزي مي گردد. دو بلوک شکسته را سکو کرد، کيسه نايلون سياهش را گشود و گشت و جست و جو کرد. از دور توان تشخيص نداشتم، اما عروسک شکسته را ديدم؛ دو سه پرتقال - حتماً پژمرده و پير - و بعد کيسه يي سفيد پر از کاغذ، کوهي کاغذ که يک طرف شان سفيد بود. براندازش کرد، گشودش، به کارش آمد؛ آن را نيز برگزيد. کوهي کاغذ، چرک نويس هاي من بود. دلم نمي آمد کاغذ شعرهايم را پاره پاره کنم؛ فقط مراقب اسمم بودم که خوانده نشود. بعد راه افتاد سمت بالاتر، پول قبول نمي کرد. آبرو داشت و شريف بود و آبرو دارد و شريف است. او يکي از هزاران انساني است که به پاکي آسمان زندگي مي کند؛ هرچند سر در زباله ها.
همان بار اول، يک لحظه با غيظي معصوم به رخسارم خيره شد و گفت؛ فرزند، من گدا نيستم. او را پاييدم؛ رفت سمت زباله داني گلستان پنجم شرقي. کند، سنگين و خسته پيش مي رفت. دور زدم با شتاب، پيش از او به زباله داني رسيدم. کيسه کفش و البسه - نه فرسوده و بي مصرف - را در زباله داني انداختم و دور شدم. ماندم تا رسيد. با کشف اين کيسه، حس کردم بايد شادمان شده باشد؛ حتماً همين طور است. جوري به طنز، آن را سبک و سنگين کرد، انگار باورش نمي شد؛ حتي اطرافش را نگاه کرد. بارش سنگين شده بود. خيال کردم دارد با خودش مي گويد؛ «رزق امروز رسيد.» سراغ زباله داني بعدي نرفت، راه افتاد سمت جنوب. خواستم بروم بارش را بردارم به ياري، ترديد داشتم. انگار جان دوباره گرفته بود؛ مي لنگيد به شيب جاده، هي چادر سياه رنگ و رو رفته اش را جمع مي کرد، يک بار هم بار به زمين گذاشت، خستگي در کرد، و بعد رفت سمت بلوار گلزار، پايين ميدان هروي. به نظر مي رسيد بيش از 70 سال زيسته است. مادر بود؛ کهنسال و شريف، بار اول که به رخسارم خيره شد، باورم نمي شد که يک انسان همه شيارهاي رنج و عمر و اندوه بشري را براي چهره خود خريده باشد. او زن بود، مادر بود، بزرگ بود... با کيسه نايلونش سنگين از شعرهاي من. آن شعرها از کجا سر درمي آوردند. آيا نوه پيرزن پشت سفيد صفحات مشق خواهد نوشت؟ آيا آن همه را به خريدار کاغذهاي باطله خواهد فروخت؟ آيا مي داند آن همه شعر اندوه نويس رنج مردماني چون اوست. فرو نشستم و يادم رفت کجاي خيابانم؟ ويرانم از دست اين روزگار، اما شادمان از اينکه هرگز فرودستان را فراموش نخواهم کرد. از اعماق همين طبقه آمده ام؛ و باز به ياد مي آورم که در دوره دانش آموزي، مادرم هميشه مي گفت؛ «کار شاعري عاقبت ندارد، برو پي نان،»
دريغا نان را مي توان با کلمه نوشت، اما کلمه هرگز نان نمي شود؛ خاصه اگر بخواهد پيش مرگ عدالت شود.
مي گويند بيا، براي شعرخواني به آلمان، اطريش، انگليس، کانادا و... بيا، علاقه مندان چشم به راهند. مي گويم چشم، براي بعد...، اما کجا بروم؟ شعر، کيسه نايلون، پيرزن، فقر، شرافت. همه هستي من، کلمات من، شعر من متعلق به اينجاست. تازه به ياد مي آورم؛ کجا رسيده ام. پزشک مي گويد؛ بي خوابي ها، سردردها، مشکل قلب و... درمان مي شوند؛ از دارو نترس، سيگار نکش، ويران شدن ات شتاب گرفته است.